spacer

مشق شب

spacer

Sunday, May 25, 2003

حرفهایم را به که بگویم ؟
به عابری که ساعت شش صبح نجواکنان از کنار خانه ام میگذرد یا به ابری که ناگهان پدیدار میشود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای افتابگردان جا مانده است، خیس میکند ؟

درد هایم را با تقسیم کنم ؟
با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجره جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت میرساند ؟
گنجشک هایم را روی شاخه های سدر می نشانم تا اواز بخوانند و رویا هایم را به واقعیت بدل کنند. انگاه زنی از نور، از پشت نخستین شکاف بیرون بیاید و نام عطرهای گمشده را با من بگوید .

با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنیا خواهند امد، بروم ؟
با ارغنون یا چنگ فرسوده ای که در همسایگی مجسمه های تخت جمشید زندگی میکند ؟

با که همسفر باشم ؟
با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟ یا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق میزند تا طعم روزها برایش یکنواخت نشود ؟

سادگی ام را به که بخشم ؟
به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده اند یا به گلهایی که دو روز دیگر برهنه میشوند و باد جامه هایشان را به رودها خواهد ریخت ؟

در همزیستی من و باران رازیست که مترسکهای مزرعه هیچگاه ان را کشف نخواهند کرد. من این راز را میدانم و ان را در زیباترین بامداد سحر گاهی با تو خواهم گفت .
(نقل از رامونا)


Comments: Post a Comment
spacer